هانی توی جشن تولد پسرخاله چه کرد!!!!




هانی افتاد توی کیک
اگه میخواید بدونید چکار کردم برید ادامه مطلب 
آخ جون تولد 
یازده بهمن تولد
سالگی پسرخالم بود
من جزء مدعوین مهم این جشن تولد بودم
آخه همه یه حسابه دیگه روم باز کردن
و قبل از حضورم خاله جون حسابه منو کرده و وسایل تزئینی گران قیمتشو قایم کرده که من دستم بهش نرسه
حسابی که میگفتم همه روم باز کردن همینه

این آقا دومادو که به جا میارید ؟تولده ایشونه امروز 

این شازده هم نیاز به معرف نداره که

قبل از اینکه کیک تولد برسه
جشن خیلی سرد پیش میرفت ؛منم سریع پریدم این بالا و شروع کردم به رقصید

123 دست دست 

همونطور که میرقصیدم بصورت آهنگین 1234567 با خودم تکرار میکردم که فقط برای مامانی قابل فهم بود و صدای آهنگ نزاشت بقیه از آواز زیبایم مستفیض بشن



ظاهرا کیک تولد هم رسیده
بقیه دارن چپ چپ نگام میکنن که بیام پایین ولی حالا کیه که جرآت داره پیادم کنه

این آقا پسر هم هنوز منو نشناخته که هی پامو میکشید که برم پایین

اینم خاله کوچیکمه شیدا خانوم که همون روز تولد پاش زخمی شد و رفتم پیشش و اسباب بازی بهش دادم که گریه نکنه
من خاله شیدا رو خیلی خیلی دوست دارم و هر وقت میرم خونه ی بابابزرگ هر چی که میخوام به خاله میگم که بهم بده و همیشه با هم بازی میکنیم 

آخ جون کیک تولد
ببینید دهنم آب افتاد

خاله زورکی منو گرفته که به کیک حمله نکنم 

بزار ببینم که چه شکلی حمله کنم بدون اینکه دشمن متوجه بشه

آخ که سریع نجنبیدم و دشمن منو گرفت

نشد کیکو درسته قورتش بدم ولی ناخنک که تونستم بزنم 

تولد تولد تولدت مبارک
سریع شمع ها رو فووووووت کن که صد سال زنده باشی
دلم رفت میخوام زود کیک بخورم ![]()

ای خداااااااااا انگار کسی صدامو نمیشنوه ؛من کیک میخوام
آخه الان چه وقته کادو دادنه 

پسرخاله به کادوها ذول زده و من به کیک 
البته کادوی پسرخاله محفوظه 

هیچکی نمیفهمه من الان چی میکشم 
من کییییییییییییییییییییییک میخوام

خودم به کیک رسوندم
حالا نمیدونم این کیکه توی دستام جا میشه یا نه 

من که وجدانم اجازه نمیداد که تنها تنها 6 کیلو کیکو نوش جان کنم
ولی چه میشه کرد مجبور شدم 

بسم الله
اینبار مامانی قبل اینکه دهنم به کیک برسه منو گرفت
البته بعدش حسابی کیک خوردم ![]()

مهمونای جشن 

اینم ارمغان خانووووم که حسابی از دستم کتک خورد

و حالا هم شیشه ی شیره ارمغان رو صاحب شدم
توی این جشن سه نفر از دستم در امان نبودن و به محض اینکه دست روشون بلند میکردم مادراشون مثل یک فرشته ی نجات به دادشون میرسیدن و من ب اجبار پرچم سفیدو بالا بردم
اینم ماجرای من در جشن تولد
مامان و بابایی حق داشتن که تولدمو جشن نگرفتن 



هانی توی جشن تولد پسرخاله چه کرد!!!!
